Skip to content
Get your book published ➩
Get your book published ➩

Country

خاطره ای از کودکی

خاطره ای از کودکی

خاطره ای از کودکی !
بخاطر دارم زمانی ۶ یا ۷ سالم بود ،باز نخست کابل آمدم - شهری که کاملن از محیط خلوت زندگی من تفاوت داشت - یکی از پسران مامایم دست مرا گرفت و با چند کودک دیگر برای هواخوری در پارک شهر رفته بودیم تا فتبال کنیم - وقتی از سرک میگذشتم دست ما را میگرفت یا می ایستاد تا موتر ها بگذرد - ازدحام و همه صحنه ها برایم تازه بودند ولی یک صحنه تا حال در ذهن ام مجسم مانده و در طول عمر با من بوده است!؟
و آن [شکل و لباس ترافیک شهر ] بود که یک چوب رنگه در دست و صدا می زد « برو» دیگری را « صبر» دیگری را میگفت « بیا» وقتی می آمد میگفت « برو بخیر» - روز دیگر به تماشایش رفتم ودر گوشه ای ایستادم :
« زود شو» « ای بلابزنیت» - « سلام حاجی اغا» از دهانش نثار راننده ای می‌شد: «هله شاباش »
با تکرار این صحنه رفته رفته همه حرکات و سکنات او ،یگان قهر و یگان احترام ، یگان جدیت و همه روزه هزاران چرخ می خورد و دستک میزد - گویی می رقصد و ازین کارش عاشقانه لذت میبرد ، در ذهنم شکل گرفته اند ، او مردم و مردم او دوست داشتند حالا میدانم انسان هنر مندی بوده است- قصه همین -
ولی ، اینکه چنین صحنه ای چرا در ذهنم برای همه عمر چرخیده و خانه ساخته است خودم نمیدانم - ولی شکر گزار از آنم که آن واژه ها هم با حضور ترافیک هنوز در خیالم پرواز میکنند

 

 

Previous article بخش سوم: کاربرد نوشتاری کسره ( کِ ) حرف (ی) و حرف ی کسرده دار (یِ) در اخیر واژگان در (شعر)
Next article «ای به دیده‌ام تاریک ماه آسمان بی‌تو»

Compare products